54

گُههههههه بگیرن این شانس من رو...چندین وقت بود یه پیجی رو فالو میکردم اینستاگرام... میخواستم ازشون خرید کنم... ولی خب راستش اهل خرید اینترنتی نیستم و اینقدرم آدم استرسی هستم همش میترسم نکنه فیک باشن یا کلاه بردار باشن... هیچی دیگه این پیجه گفته بود لایک کنید و کامنت بزارید میخوام 10 آبان قرعه کشی کنم و به 7 نفر جایزه بدم... جایزه ش هم 150 تومن کوپن رایگان برای خرید دلخواه از فروشگاه شون بود...

من چندین روز با ذوق و شوق لایک میکردم و کامنت میزاشتم و خب چون میدیدم تعداد لایک و کامنتا دور و بر 2000 تا ایناس میگفتم حتما یه شانس کوچیک دارم... بزار کامنت بزارم و لایک کنم...هیچی دیگه امروز قرعه کشی انجام شد و زد و همون نفر اولِ قرعه کشی اسم من دراومد!!!

خودم توی شُک بودم اینقدر که ذوق کرده بودم... سریع رفتم پستی که از رُوش آیدی من انتخاب شده بود رو دیدم که لایک کرده باشم... و خب لایک کرده بودم چون همونطور که گفتم کاملا حواسم جمع بود این چند روز و پیگیر بودم که همه پُستهای مسابقه رو لایک کرده باشم و کامنت گذاشته باشم...

آقا من خوشحااااااااال بودم و داشتم برای خودم جایزم رو انتخاب میکردم که دیدم طرف برگشته میگه:"نفر اول و نفر فلان و فلان حذف شدن چون لایک نکردن پست رو"... یعنی بَر پدرررررررررررررر دروغگوووووو... رفتم دایرکتش با اینکه اعصابم حسابی خورد بود و دلم میخواست که به فحش بِکشمش، خیلی مودبانه باهاش حرف زدم...

ولی طرف زیربار نرفت و گفت:"نه دروغ میگی و من چک کردم و تو الان رفتی لایک کردی"... منم هیچی بهش نگفتم ولی آنفالوش میکنم و قطعا هم چیزیی ازش نمیخرم... واقعا میخواستم ازش خرید کنم ولی کاریی کرد که ماهیت واقعی شون مشخص شد واقعا!!!

هیچی دیگه پُرو پُرو توی لایو باز تکرار کرده که:"شما دروغ میگی و بعدا رفتی لایک کردی".... خب آخه اگر دروغ میگفتم اینقدر داغ نمیکردم که... یعنی دلم میخواست برنده نمیشدم یا اینکه دروغ گفته بودم و واقعا لایک نکرده بودم... میگفتم خب حق دارن شرایط رو رعایت نکردم! ولی وجدانن الان حق ندارم عصبانی باشم ازشون که شعورم رو به مسخره گرفتن؟! 

+دلم نمیخواد اسمشون رو بگم.. چون وجدان دارم و حتی اگر یک درصد هم اشتباها من رو حذف کرده باشن دلم نمیخواد کاروبارشون رو زیرسوال ببرم... ولی اگر کسی خواست کامنت بزاره، بهش میگم...

++اینقدر عصبانیم که میگم بشینم تمام کامنتام رو پاک کنم و لایکها رو دیس لایک!!! بُکنم؟؟؟؟


منبع این نوشته : منبع
لایک ,کرده ,کامنت ,هیچی ,دروغ ,اینقدر ,هیچی دیگه ,لایک کرده ,لایک کردی ,رفتی لایک ,کرده باشم

50

انگار اونهمه تب و تاب و غصه خوردن هایِ چندروز پیش همش ناپدید شده... الان خیلی بی انرژی و خنثی شدم... دیگه چیزیی برام مهم نیست... چ میدونم والا...

+آهنگ "بُرو مرسی" از "امیر تتلو" خوبه... دوستش دارم... البته مثل همیشه اون وسط مسط هاش خراب میکنه شعر روتتل خُدایِ خراب کردنِ شعرئهمیگه که:"بُرو مِرسی** ما به هم نِمیرسیم** تو نیستی اصلا همون کِسی** که لایقه این حِسی"...

++سریال کُره ایی "A-Korean-Odyssey" رو دارم میبینم... خوشم اومده ازش... فیلمنامه ش رو براساس یه کتاب چینی نوشتن... خیلی باحاله...دخترئه یه دستبند جادویی بسته به دست پسرئه و پسرئه عاشقش شدهالبته آدم عادی نیستن هیچکدومشون...و بلاب بلاب بلاب!!! بزار لُو ندم دیگه!

+++دیشب a به خودش میگفت"خسیس"... تابحال نشده بود اینطوریی بگه... میگفت:"چون خسیسم تولد نمیگیرم"آخه تولدش 9 آبانه... و من هی سربه سرش میزاشتم که بیا تولد بگیر... واقعا خسیسه؟ من فکر میکردم برای من ارزش قائل نیست... جدای از بحث تولد گرفتن یا نگرفتن.. کلا برای بیرون رفتن خیلی اذیت میکنه همیشه...

++++نه که الان با این فکر که خسیسه دیگه خیالم راحت شده باشه... بلکه بدتر هم شدم... خیلی از آدم خسیس بدم میاد آخهحیف الان حوصله ندارم بنویسم و قضیه رو بازش کنم... ولی همینقدر بگم که اینباریی هم که بیاد عمرا بشه همدیگه رو ببینیم...اون که به هیچ کجاش نیست که بشه یا نشه... من اما فکر میکنم باز بخوره توی ذوقم... و دیوونه شم

+++++میگما این "امین رستمی" چرا اینقدر صداش خوبه؟؟؟ کمتر صدایی با این فرکانس دوست داشتنی شنیدم...آهنگ خوشگل"عشق جان"ش رو داشتم الان گوش میکردم... یهو یاد اولین آهنگی که ازش شنیدم افتادم، آهنگ"دلم گرفته"بود... یادمه همیشه هم با سوز و گداز فراوان گوشش میکردم!!! یعنی اونموقعه ها به یاد کی گوش میدادم و دلم برای کی تنگ میشد؟! هرچی فکر میکنم اصلا یادم نمیاد! اون تیکه ش که همه دوست داشتن اینجاش بود که میگفت:"دلم گرفته، دوباره هوای تو رو داره**چشمای خیسم، واسه ی دیدنت بی قراره**این راه دورم، خبر از دل من که نداره**آروم ندارم، یه نشونه می خوام واسه قلبم**جز این نشونه، واسه چیزی دخیل نمی بندم"... یادتونه میزاشتیمش آهنگ پیشواز!!!

++++++واقعا حتی قلب آدم هم با گذشت زمان عوض میشه ... کی فکرشو میکرد من یه وقت از a خوشم بیاد؟!منی که اصلا نمیدونستم aیی توی دنیا وجود داره! اگر میخواید بگید آخرش چی میشه؟! خودم بهتون میگم، آخرش هیچی نمیشه، a هم یکی مثل بقیه... میزاره میره دستِ آخر... امکانش هم هست کاری کنه که در نهایت خودم بزارم برم! اونی که میگن:"دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره" همینه...

+++++++صرفا فقط داریم وقت میگذرونیم باهم... دریغ از چیزئه دیگه ایی... لابد منتظریم ببینیم دست تقدیر چه زمانی کامل ما رو از هم جدا میکنه... چون خودمون که هی کات میکنیم و هی آشتی میکنیم...اصلا هم فکر نکنید من نشستم و خیلی ریلکس دارم این جملات رو مینویسم، تُویِ دلم جهنمی بپا شده...

++++++++گند بزنن به این نوشتن که آدمو بدتر ناراحت میکنه... چی میگن؟ گُه بگیرن این نوشتن و فکرکردن رو آروم و بیخیال بودما... باز به تب و تاب افتاد دلِ کوفتیم...


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,الان ,اصلا ,میکنه ,آهنگ ,میکردم ,بلاب بلاب

53

آقا من فهمیدم چرا از تَتَل خوشم میاد و بهش احساس نزدیکی میکنم از رُو  آهنگ"دل دیوونه"ش فهمیدم...از این بابت که تَتَل هم خیلی با خودش حرف میزنه... شما ببینید توی این آهنگش چی میگه:"دلم میگه تنها شدی ، مغز میگه گُورِ پدرش**دلم میگه زنگو بزن ، منطق میگه دوست پسرش**دلم میگه مال خودته ، مغز میگه ولی نه دیگه**این دل دیوونه میگه برو ولی**نمیدونه این راه ها رو رفتمو دیگه نمیتونم بمونم**با یکی مثل اینو این ادا و ترفند**دلم میگه برو ولی منطق میگه دیگه من بریدم**میگه ته خط رسیدم**دیگه بسه مثه تو دیدن**تنهایی یه شب دو شب نیست**عاشقی یه روز دو روزه**زیادی حرصشو خوردی، حقته دلت بسوزه"

+خدایی شبیه تَتَل نیستم؟البته همونطور که شاهدید تَتَل جان به شدتِ هرچه تمام تر مشغول زید بازیه... کاش از این بابت هم شبیه بودیم!!!


منبع این نوشته : منبع
میگه ,تَتَل ,منطق میگه

49

فکر میکردم حالا که چندین سال گذشته و اوضاع دنیا دستش اومده فهمیده کسی که بی ریا دوستش داشته و همیشه باهاش روراست بودئه خیلی بهترئه... یعنی فکر میکردم عوض شده و سرش به سنگ خورده... ولی دیشب یه چیزیی گفت که فهمیدم همونیه که بودئه و در آینده هم همون خواهد بود...

اون اوایل یعنی چندین سال قبل، همش ایراد بنی اسرائیلی از من میگرفت...بهش میگفتم:"خب بیا باهم باشیم ما که صب تا شب داریم باهم حرف میزنیم و اینهمه صمیمی هستیم و میدونی که دوستت هم دارم"... اولش که میگفت:" باور نمیکنم که دوستم داشته باشی... تازه با اون دخترئه کات کردم و دلم نمیخواد کس دیگه ایی رو درگیر خودم کنم"... بعدترش که حرفی از دخترئه نبود میگفت:"تو از فلان شهر اومدی و من مال اینجام و من اصیلم و تو نیستی!"... بعدترش که بازم اصرار من رو میدید میگفت:"تو مذهبت با مذهب من فرق میکنه"... میگفت:" تو اصلا یطوریی حرف میزنی... با لهجه ی حرف زدن من و خانوادم فرق داره... من که درک میکنم ولی خانوادم مسخره ت میکنن"... همه ی اینا رو هم طوری میگفت که فکر میکردی وای چقدر آدم دوراندیش و منطقیه(!)...

خلاصه کنم که وقتی تمام این حرفا و بهانه ها از نظر خودش هم دیگه مسخره به نظر میومدن و بعد از یه کات کردن طولانی باهاش وقتی باز باهم بودیم بهانه ش هم عوض شد... اینبار میگفت:"شرایط مالی برای ازدواج ندارم و قولی بهت نمیدم بیا همینطوریی باهم دوست باشیم... من اگر بتونم 5 سال دیگه ممکن ازدواج کنم و قولی نمیدم تا اون موقع"...

این اواخر هم که پدرش فوت کرد میگفت که:" اول باید برادرم که مجرده رو سروسامون بدم... و دیگه امیدیی به خودم ندارم"...میگفت:"باید برادرم درسش تموم شه، سربازی بره، کار پیدا کنه، زن بگیره... تا خیالم راحت شه... و این پروسه 7 سال، بلکه هم بیشتر طول میکشه"...البته این حرفا مال خرداد بود، قبل از گرونی هایِ وحشتناکِ اخیر... الان لابد میگه باید 14 سال صبر کنی... آخه لامصب نمیگه که باید صبر کنی... میگه:"طول میکشه تا بتونم ازدواج کنم"... یعنی یجوریی میگه که یعنی من نباید منتظر باشم بلکه اون زمان هم شاید تصمیم دیگه ایی بگیره!

+من نمیگم نباید برای برادرش، پدری کنه... اتفاقا منم موافقم که هواش رو داشته باشه(هرچند نظر من به هیچ کجاش نیست و اهمیتی هم نداره براش)... ولی بعدئه این همه سال فهمیدم دیگه،  اینارو میگه که من روش حساب باز نکنم... که بهش تکیه نکنم یه وقت...

++مذهب هم که دیگه حرفش رو نزنم بهترئه... اول ها فکر میکردم خب راست میگه ممکنه مشکل پیدا کنیم باهم... ولی الان قطعا میدونم که مشکل پیدا نمیکنیم که هیچ... اصولا از بیخ و بُن مشکلی وجود نداره که بخوایم بهش بَر بخوریم!!!

+++اصالت؟ اصیل آدمیه که شرافت داشته باشه... نه چندتا استخون از پدرئه پدربزرگش توی خاکِ فلان جا!

++++حالا اصلِ داستان چی بود که اینقدر عصبانی و ناراحت شدم؟ دیشب بهش گفتم:" کادو واسه تولدت چی دوست داری؟"... گفت:"هیچی نمیخوام و فلان و بیسار"... بعدم یهو گفت:"پیر شدم و هیچکی بهم نگفت بابا برام بستنی بخر!"...منم گفتم:"نترس وقت زیاد داری"... گفت:"آره خب وقتم زیاد برای بابا شدن(!)"... بعد باز گفت:"اصلا بچه میخوام چیکار برای خودم بستنی میخرم"...

+++++خب جملاتِ به ظاهر ساده ی بالا ممکنِ بی مفهوم به نظر برسن نه؟ ولی کاملا گویایِ قضایا هستن از نظر من... اینکه هیچ اشاره ایی به من در آینده ش نمیکنه... نه تنها اینبار... بلکه همیشه... اینکه سریع قضیه بچه مچه رو جمع کرد که یه وقت گزگ دست من نده که بخوام حرف رو به اینده و ازدواج بکشونم... به نظر شما واقعا این مفهوم که فکر میکنم برداشت میشه یا من کلا دیوونه شدم؟؟؟ آخه جدیدا خیلی زود عصبانی میشم از دستش...

++++++و صدالبته که اون لحظه به خودش هیچی نگفتم و واکنشی نشون ندادم... اعصاب واکنش نشون دادن و شنیدن حرفاش رو ندارم راستش... میخوام اگر تصمیمی بگیرم پیش خودم بگیرم و بعد بهش عمل کنم... نمیخوام توی دام توضیح دادن هاش و فلسفه بافی هاش اسیر بشم دوباره... مثل عنکبوت اینقدر توی ذهن آدم تار میتنه که من همیشه دست آخر میگم مقصر خودم هستم و اون کاری نکرده و چیزیی هم اگر گفته بیمنظور بوده یا من بد برداشت کردم!

+++++++تا اطلاع ثانوی تصمیم اینه که مثل خودش باهاش برخورد کنم و هیچگونه علائم ناراحتی یا عصبانیتی بروز ندم... سعی میکنم درست تصمیم بگیرم برای بعدا...


منبع این نوشته : منبع
میگفت ,میگه ,باهم ,یعنی ,ازدواج ,داشته ,مشکل پیدا ,داشته باشه ,باید برادرم

55

آقا من رفتم با موفقیت تمام کامنتها رو پاک کردم و تمام پُست ها رو دیس لایک کردم... در نهایت هم خیلی شیک و مجلسی آنفالوشون کردم... خیلی عصبانی بودم اونموقعه... ولی خب پاک کردن کامنتها تاثیرگذار بود... و باعث شد عصبانیتم کم بشه... آخه عصبانیته خیلی هم شبیه به عصبانیت واقعی نبود و بیشتر به ناراحتی میزد...ناراحت بودم که چقدر بدشانسم...

و سلسله ایی از بدشانسی های زندگیم جلوی رُوم زنده شده بود و یادآوری شده بودن... اینقدر ناراحت بودم که مامانم میگفت بیا هرچی میخوای بخری بگو اصلا خودم برات میخرم چرا منتظر جایزه ی اون شارلاتان هایی... ولی من واقعا جایزه نمیخواستم... من فقط شانس میخواستم... فقط یه شانس خوب توی زندگی... نه هیچ چیز دیگه ایی... از اون سلسله داستانهایِ غمناکِ a هم که دوستم نداره و غیره و غیره و غیره الی آخر...

البته آرومم الان و دارم صدایِ گوگوشِ عزیزدلم رو گوش میکنم... آهنگ"گریه کنم یا نکنم"ش رو... میمیرم برای این آهنگ... یعنی صدسال هم بگذره این آهنگ برام کهنه نمیشه... بس که متنش قشنگه و صدایِ گوگوش به آهنگِ میاد... میگه که:"گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم**من از هوای عشق تُو ، دل بکنم یا نکنم**نه از تو می شه دل بُرید ، نه با تو می شه دل سِپُرد**نه عاشق تو می شه موند، نه فارغ از تو می شه مُرد**هُجوم بُن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو**راه سفر با تو کجاست ، من از تو می پرسم بگو".

+نمیدونم a چرا رفته توی قیافه و عصبانیه؟! یعنی اینقدر که درگیر پاک کردن کامنتها بودم یادم رفت بهش پیام بدم... خودشم که پیام داد شاکی بود... گاهی میگم نکنه آدرس اینجا رو پیدا کرده باشه... از نوشته هام که نمیترسم... ولی خب دلش میشکنه اگر اینجا رو بخونه... بس که من تمام عصبانیتم رو میارم اینجا مینویسم...

++از ماجرای قرعه کشی و برنده شدن و حذف شدنم چیزیی بش نگفتم... خب آخه اگر میخواستم تعریف کنم قطعا با جمله:"من شانس ندارم" تعریف کردن ماجرا رو شروع میکردم... a هم آدمیه که اگر یه چیزیی رو پیشش به خودت نسبت بدی، دیگه اون خصوصیت تا ابد توی ذهنش حک میشه و اونطوریی میبینتت... نمیخواستم بش بگم بدشانسم... مطمئنا جوره دیگه ایی هم ممکن نبود که داستان رو تعریف کنم... چون هم عصبانی بودم و هم ناراحت...

+++حالم از اون حال هاست که دلم میخواد بشینم فقط چیزبخونم... هرچی باشه فرقی نداره، فقط منو بگیره...

++++ الان فقط و فقط دلم میخواست یه جمله محبت آمیز از a میشنیدم و دلم گرم میشد...که میفهمیدم اونقدرها هم بدشانس نیستم و کسی رو کنارم دارم که دوستم داره... دستِ خدا دردنکنه که یک ذره اُمید نمیکارئه تُوی دلِ من یکی...مِرسی آقا، مِرررررررررسی!!!


منبع این نوشته : منبع
غیره ,آهنگ ,تعریف ,شانس ,ناراحت ,کامنتها ,ناراحت بودم ,عصبانی بودم

56

آخخخخخ که من هرچی موزیکا رو چنج میکنم باز گیرم روی آهنگ "جهنم" تَتَل... البته کل متنش رو دوست ندارم... ولی میمیرم برای این قسمتاش... یعنی قابلیت اینو داره که بزارمش پروفایل وبلاگم...بس که شبیه حرفای منه:

"جهنم یخ زده تو دلم**بیخودى درگیر من نشو اُومدم که بِرم**جهنم ضربه شو زد به من**چیزى نموند ازم**بذار هرچى که دلم میخواد بگم**جهنم میریزه تو تَنم**مَنم ، بذار دست و پامو بزنم"

"چِشما خُون، سنگین سَرم**بهشت اُونور من اینورم**از همیشه غمگین ترم**من از همیشه بدبین ترم"

"آدما گرگه وحشین**تا یه سُوتى بدى شُعله ور میشن**منم از اُونا بدترم، گریه میکردم کُلِ پریشب**آدما سَگ بار اُومدن**ولى از سَگ کم ترن**تنهایى تو خونم پُره**هرروز میبینى که تَک پَر ترم"

"بهتره تنهام بذارى**بگو پیش اومد همین الان یه کارى**بهتره بذارى دَر رى تویى که از همه حرفام شِکارى**برو اصلا حالمو نپرس**نه تو خوب میکنى حالمو، نه قرص**همتون میکنین آدمو زَده**اگه تکسم دادم جوابمو نده"

+خب آخه از وقتی این آهنگو شنیدم هروقت حرصم در میاد، توصیفش میشه"جهنم یخ زده تُو دلِم!"... خدایششش خیلی خووووووبه، نه؟؟؟؟


منبع این نوشته : منبع
جهنم

51

امشب شب تولد aس... آقا تولدددددش مبارک! هیچیم براش نخریدم خب گفتم میخرم... بعد الان که نمیتونم بهش بدم چون آدرس دقیقی ازش ندارم... میمونه هفته آینده که برمیگرده...اونم میدونم از همین الان که میگه:"من بیرون نمیام!"... خب من میمونم و کادو و ناراحتی... همون نخرم بهترئه، نه؟...ولی خب یکم عذاب وجدان دارم و ترجیح میدادم بخرم براش...
کلا توی رابطه ترجیحم اینه بهم ظلم بشه تا ظالم باشم ولی جدیدا دلم میخواد اذیتش کنم نمیدونم چرا! هی میگفتم تولدت کی بود؟ امروز بودی یا فردا؟... باور کرده بود که یادم رفته... اینقدرم شیرینه که میگفت:" بزار تولدم بگذره بعد بهت میگم روزش رو"
تازه میخواستم بیشتر اذیتش کنم نزاشت... میخواستم سرکارش بزارم و بگم رفتم دیدنِ دسته!!!... از بابت تفاوت مذهبها خیلی روی دسته و از اینجور چیزا حساسه!!! نزاشت این لذت نصیبم بشه!!!
الانم رفته توی قیافه مث اینکه!!! آخه بهش گفتم تو خیلی بیرحم و سنگدلی... ایشونم در جواب فرمودن که:"همینطوریی خوبه" الان قائدتا من باید میرفتم توی قیافه، نه اون!!! ولی خب من میخوام ببینم تا کجا میخواد پیش بره و تحت هیچ شرایطی نمیخوام آرامشم رو در برابرش از بین ببرم... البته که آرامشم ظاهریِ... چون ظهر سر اون حرفش کلی حرص خوردم... ولی عمرا اگر بُروز بدم...
آره دیگه داستان از این قرارئه... عوضِ شور و شوق داشتن برای دیدنش، نشستم روی خودم کار میکنم که منتظر نباشم هفته آینده ببینمش توقعی ازش نداشته باشم و ازش خواهش هم نکنم...

منبع این نوشته : منبع
الان ,هفته آینده

58

اول از همه باید بگم خاک دو عالم توی سر تَتَل که یک ذره احترام برای خودش باقی نذاشته... میدونم چرا چِت میکنه و چرت میبافه... لابد فکر میکنه اینطوریی خیلی باحالِ و خب برای سرگرمی فالورهاش ادا درمیاره دیگه... کارش همیشه همین بوده... ولی دیگه حد و مرزیی باقی نذاشته وجدانن... زیاد از حد بلند فکر میکنه و چیزشعرای توی سرش رو میکنه توی چِش بقیه...
اتفاقا تمام چیزایی که تَتَل در مورد دخترا نوشته بود منم گاها که اعصابم خیلی خط خطی باشه به پسرا نسبت میدم و میگم اصلا آدم(اینجا آدم بسته به جنسیت طرف بستگی داره) چه نیازیی به پسر داره... یه جماعتِ بی احساس که باید بشینی همش توضیح بدی که بابا رعایت کن بفهم کجا باید چه رفتاریی بُروز بدی...بفهم با محبت تر باش... بفهم وفادار باش...بفهم فلان باش و بهمان نباش... بفهم ،توی رابطه به منم اهمیت بده کاریی کن که منم حساب باشم... وقتی من یه چیزیی رو به تعارف یا از روی ادب رد میکنم معنیش نیست که تو مرتیکه ی بی تدبیر هم اون چیز رو بیخیال بشی!!!
خلاصه از این دست بهانه ها... که یه سِریش واقعا درسته و یه سِریش هم بزرگ نماییِ... همون حرفایی که تهش میرسه به جمله کلیشه اییِ"همه مردا سر و ته یه کرباسن"... و به درد لای جرز دیوار میخورن بس که درک و فهم شون پایینِ... و و و... بهرحال اینا حالت مودبانه و سانسور شده ی حرفایِ زمان عصبانیته... ولی اینکه به اون صورت و برای اون همه آدم که اکثرشون نوجونن و تاثیر میگیرن از این بشر بیان بشه خیلی زشت و زننده س...
+کاملا مشخص بود که دخترئه حال تَتَل رو گرفته بود که اینطوریی دیوونه شده بود... پسرا هم که از خدا خواسته میگفتن:"آره همه دخترا از دَم خرابن"... بدبختی میدونید کجاس؟ اینجا که یه سریی دختر هم بودن که میگفتن:"آره قبول داریم ما خیلی هرزه ایم و فلان و فلان"
++اینهمه میگن نظام خلقت بی نقصِ کو پس؟! چرا باید اینطور خلقتِ برتری بزاره ما تنها باشیم! خب از همون اول به هرکسی یه دونه خوبش رو میدادی دیگه خدا... این آشفته بازار و خرید و فروش نفرت و کینه هم دیگه به راه نبود...
+++امروز یک آن میخواستم کات کنم با a... چیزیی نگفته بنده خدا... ولی وقتی به سردی ها و بیخیالی هاش زمانایی که برمیگرده فکر میکنم دلم یخ میزنه... اماااا سعی میکنم تحمل کنم و منتظر سه شنبه بمونم...

منبع این نوشته : منبع
بفهم ,خیلی ,میکنه ,میکنم ,فلان ,تَتَل ,باقی نذاشته

52

خُب به سلامتی من دارم دیوونه میشم کم کم...چون داریم به روزیی که قراره a برگرده نزدیک میشیم و من نمیدونم چه مرگمه که اینقدر اعصابم خرابه...بخدا خیلی روی خودم کار میکنم که اهمیت ندم اصلا به برگشتنش، ولی همش ناراحت میشم و با خودم میگم میاد و من نمیبینمش... میاد و دلش نمیخواد منو ببینه... میاد و دلتنگ من نیست!!!
یعنی سگ شدم و پاچه میگیرم... تنها جایی که آرومم توی چتهامونه... اونم چون نمیخوام عمرا بفهمه احساسم رو... میخوام فکر کنه منم برام مهم نیست دیدن یا ندیدنش... هرچند میدونم که نقش بازی کردنم رو باور نمیکنه اما خب اینطوریی باز یه ته مانده غُروریی دارم... و میتونم رابطه رو نگهش دارم.... اگر بخوام باز خواهش کنم ازش و بگه نه... که دیگه مجبور میشم کات کنم...
اگر میخواید بگید که خب پس کلا فازت چیه و اصلا چه نیازیی داری به این رابطه... باید بگم هیچ نیازیی ندارم... یعنی اگر نیازیی هم داشته باشم، a اون نیازو برآورده نمیکنه... ولی میخوام نگهش دارم... چون اینطوریی آرومترم...
+دیروز یه آن خواستم همه چیزو تموم کنم ولی دلم نیومد گفتم تولدشه و الان اونجا تنهاس... تعطیل هم که بود... گفتم طفلکم دلش میگیره... البته اگرررررررررررر واقعا بگیره سر اون حرفش میخواستم تموم کنم که گفته بود:"همینطوریی خوبه که آدم سنگدل و بیرحم باشه"... یعنی یک لحظه از دستش، از اخلاقش خسته شدم... با خودم میگفتم چرا باید اینقدر تحقیر بشم و کوچیک بشم...چرا باید منتظر محبتِ نداشته ش باشم...
++دیشب گفت دلم گرفته... و از شرایط گله میکرد... از گرونی و این جور مسائل... در گیرودار این حرفا که بودیم، روحِ پاچه گیرئه محبت طلبم توی ذهنم مُدام میگفت:"ببین عزیزم این داره مقدمه چینی میکنه که وقتی برگشت انتظاریی ازش نداشته باشی... نگی بیا فلان جا... نگی چون نیومدی فلان جا پس منو دوست نداری... مقدمه میچینه که بگه وضع روزبه روز خرابتر میشه و تو روز به روز باید کم توقعتر بشی... اینقدرم تولد تولد نکنی دیگه خفه شی... خفه شو باشه عزیزم؟!"...
+++هیچی دیگه خفه شدم و همون دیشب تبریکم رو گفتم و دیگه امروز کوچکترین اشاره ایی نکردم... خب دوست نداره دیگه... شاید نگرانه که بگم بیا بریم فلان جا به بهانه تولد... البته نگرانی براش معنایی نداره و خیلی رُک حرفاشو میگه... و میگه نمیام،نمیخوام... و جملاتی از این دست... البته منم مثلا الان مغرورم و هیچ قلبی، بوسی، جمله ایی همراه تبریکم نفرستادم براش... فقط آخر شب یه بوس فوری فوتی براش فرستادم که اونم طبق معمول بی جواب موند
++++باور کنید که عقده چیز خوردن یا چیز خریدن از طرف اون رو ندارم... و اصلا هیچوقت در تمام عمرم شخصیت تیغ زنی نداشتم و نخواهم داشت...چه در ابعاد کوچیک چه بزرگ...خدا شاهده حتی بارها برنامه ریختم که جایی رفتیم زودتر برم و سفارشها رو بدم و همون اول حساب کنم که اون نخواد حساب کنه... ولی نمیاد...
+++++شخصیت خجالتی هم نداره که بگم پیش خودش میگه کوچیک میشم اگر دخترئه حساب کنه و اینا... خیلی راحته... و هیچوقت نه تعارف داره و نه استرس و نگرانی... میدونم چرا میگه نمیام، که بگه تو برام اونقدار مهم نیستی و خودت رو چیزیی فرض نکن و روی من هم حسابی چیزیی باز نکنی...
++++++خب با این اوصاف من حق ندارم سگ باشم؟! فقط باید بره دعا کنه بهانه دست من نده وگرنه کُشتمش...یعنی آماده حمله م!
+++++++برفرض محال اگر میخواستم یک درصد این حرفا رو بهش بگم... خیلی راحت در جواب برمیگشت میگفت:"خُب مگه من چیکار کردم؟"

منبع این نوشته : منبع
میشم ,میگه ,یعنی ,خیلی ,تولد ,نداره ,نگهش دارم

57

این پنج شنبه و جمعه ایی که گذشت حرفی باهم نزدیم... یعنی در حد سلام و احوال پرسی... هرچیم ازش پرسیدم چرا دیشب عصبانی بودی جوابای سربالا و بیربط داد... منم چون دیشب خوب نخوابیده بودم امروز کسل بودم... از حرصیم که سر اون قرعه کشیِ کذایی خورده بودم، کل تنم درد میکرد... خلاصه اینکه حال نداشتم پیگیرش شم... خب چندباریی ازش پرسیدم و نگفت...

قراره سه شنبه برگرده اینجا... بزار ببینیم وقتی برگرده یه"دلم تنگ شده" ساده و "بیا همو ببینیم" میگه یا نه... حالا دیدنه هرجا میخواد باشه حتی توی خیابون... ببینیم میگه اصلا؟؟؟ اگر نگفت که احتمالشم زیاده که نگه، یه تصمیمی گرفتم اونو عملی میکنم...

لابد میخواد اینبار بگه 13 آبان سررسیده و تحریم های نفتی شروع شده و گیر نده همو ببینیم نمیدونم چرا یکباره بهم نمیگه:"برو بمیر و دیگه نیا سمتم"... یکبار همین تازگیا رُک بهش گفتم:"راستم میگی همو ببینیم که چی بشه... مگه با دیدن چیزیی عوض میشه"... عینا حرفای خودش رو تکرار کردم...در جواب فرمودند:"کوفت!"... حالا این کوفت هم یعنی انکار این حرفا

دلم میخواست یطوریی دلم خنک میشد... خیلی بی محلی کرده بِهم... ولی خب اگر چیزیی بهش بگم، اول دل خودم آتیش میگیره!!! بهرحال واقعا اینبار جدیم و اگر اقدامی نکنه، یه کاریی برای خودم میکنم قطعا...

+من که نوشته هایِ خودم رو میخونم حرصم میگیره از اینهمه بی غیرتی و بیشعوریِ خودم، که این رابطه رو با وجود سردیِ تمام دارم ادامه میدم...پس اگر میخونید و میگید:" اینو باش تو رو خدا"... بدانید و آگاه باشید که خودم کاملا در جریان هستم ولی خودم رو به خواب زدم... شاید چون ترجیحم اینه بزارم ته مونده ی اُمیدی توی دلم زنده باشه... اُمید به خوب شدن رابطه مون... یا در درجات کمتر، اُمید به بودن کسی که دلم بهش خوشه...میترسم از روزی که دلم به هیچ چیزه زندگیم خوش نباشه!

++خدا کنه این چندروز رو بتونم آروم باشم و تنشی پیش نیاد که ببینم چیکار میخواد کنه... یعنی گزک دستش ندم که بگه چون تو با من بحث کردی ما همو ندیدم و اینحرفا...وجدانن ببینم خودش حرفی  از دیدن میزنه اصلا!!!


منبع این نوشته : منبع
ببینیم ,میخواد ,یعنی ,ببینیم میگه